یه دختری مثل من

من فقط من


آدما بعضي وقتا خيلي احساس تنهايي مي كنند...
چشم هاشون رو مي بندن و بدون اينكه حتي يك قطره اشك
از چشماشون بريزه اينقدر غصه ميخورن كه تو خودشون مچاله ميشن
ولي وقتي دوباره چشماشنو باز ميكنن لبخند ميزنن ...
آدما بعضي وقت ها اينقدر تنهان كه حتي با خودشون هم درد دل نمي كنن...
آدما به اندازهي عمق تنهايي هاشون ...
به اندازه ي تمام خيابون هايي كه تنها قدم زدن ..
به اندازه ي تمام دلتنگي هاشون و درد دل هاشون پير ميشن..
نه اينكه مو هاشون سفيد شه...
اما دور چماشون چروك ميشه...
بس كه براي خنديدن زور مي زنن...!
.
.
.
.
!

مينو


+نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت1:9توسط مینو جون | |

معنيه تنهايي ميدوني چيه؟

تنهايي اين نيست كه تو صبح تا شب كنج خلوت بشيني...

تنهايي اين نيست كه آهنگاي غمگين گوش بدي...

تنهايي وقتيه كه تو يه جمع 20 نفره باشي...

خيليم بهت خوش بگذره 

اما بخواي زود تر بري خونه..

تنهايي آهنگاي شاده كه تو برات ملودي و آهنگ مهم نيست..

فقط يه صداي بلند احتياج داري كه كسي صداي هق هق تو رو نشنوه..

تنهايي يعني لبخند زدن...

يعني خنده هاي بلند و از ته دل..

تنهايي يعني هزار تا دوز وكلك كه اشكاتو مهار كني...

يه جوري كه خوش حال ترين آدم كره ي زمين به نظر بياي..

تنهايي يعني سنگ صبور همه باشي...

اما دلت نياد با درد و دل كردن كس ديگه اي رو غمگين كني...

تنهايي يعني جز بالشتت كسي اشكاتو نبينه...

يعني يه عالمه دوست داري كه از تو چيزي جز خنده و شيطنت يادشون نمي آد!

.

.

.

.

مينو




+نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1391ساعت19:36توسط مینو جون | |

خطوط پر پيچو خم هي دور هم مي پيچن و همديگرو قطع مي كنن..

هر كودومو كه دنبال مي كنم به هيچ جا نميرسم...

اينا سر نوشت منو رقم ميزنن؟

همينه كه زندگيم به اينجا رسيده..

يه خط طولاني از اين سر دستم كشيده شده به سمت ديگه..

ميگن اين خط,خطه عمره

عمرم قرار اينقدر طولاني باشه؟

قرار يه عمر اين همه رنجو مثل سايم دنبالم بكشم؟

بيشتر به كف دستام خيره ميشم..

چقدر دستام خالي ان...

دلم براشون ميسوزه

من بهشون قول داده بودم يه روزي دستاي تورو بگيرن..

ولي حالا هيچي ندارم...

نه دستاي تورو ...نه غرورم رو...هيچي  تو دستام ندارم

من ميدونم بعد تو ديگه هيچ دستي اندازه ي دستام نميشه...

.

.

.

.

.

مينو!

+نوشته شده در جمعه 29 دی1391ساعت1:34توسط مینو جون | |

پيك اول...
مزه ي امشب خاطراتن...
اس ام اس هاي اول..
ديدار اول...
جلوم نشستي ..قلبم نمي زنه...همه چي وايساده...فقط تورو مي بينم...
پيك دوم...
گفتي كسه ديگه اي تو زندگيته...
رفتي من موندم و يه عالمه اشك كه روزا پنهونشون مي كردم و شبا تا صبح با هام بودن..
رفتي اما زود تر از چيزي كه فكرشو مي كردم بر گشتي...
پيك سوم...
هر روز زندگيمو با بي محلي جهنم كردي..
گفتي بود و نبودم برات مهم نيست...
پيك سوم...
گفتم دوست دارم گفتي ضعيف نباش..
گفتي بزرگ ميشي به احساسات امروزت مي خندي...
پيك چهارم...
امروز من كجام و تو كجايي....
امروز من غصه ي اين 2 سالو 7 ماهو تو قلبم دارم ...
از اين عاشقي براي تو فقط دعا ها ي هر روزم مي مونه...
خدايا ..مراقبش باش...خدايا به هرچي مي خواد برسه...خدايا دلش هيچ جاي قصه نشكنه....
براي من چي مونده؟؟؟؟
فقط يه اسم كه با شنيدنش هم قلبم تيكه تيكه مي شه!
پيك پنجم...
پيك ششم ...
به سلامتيه تو!
.
.
.
.
نمي دونم بايد از تو ناراحت باشم يا نه!
فقط مي دونم خيلي وقته كه ديگه نمي تونم انقدر سبك باشم كه بشه از شادي بال در بيارم...
شايد ديگه هيچ وقتم نتونم...
نامرد!
.
.
.
.
كادوي تولدت اينه كه به آرزوت برسونمت...
ديگه خيالت راحت!
.

.



.
مينو!

+نوشته شده در جمعه 24 آذر1391ساعت23:21توسط مینو جون | |

باور كن..

حرف هايم شبيه دروغ است...

اما باورم كن...

من بهار هاي زيادي را پشت سر گذاشتم كه زرد شدن برگ ها روي سر شاخه ي درختان را به چشم ديده ام

من با چشمان خودم ديدم گنجشك ها آواز نمي خوانند...هق هق مي كنند..

رود ها جاري نمي شوند تا سيراب كنند...از همهمه ها فرار مي كنند تا نا كجا آباد...

ظاهر گل ها شايد زيبا باشد...اما فقط مي رويند تا پرپرت كنند....

فريب زندگيست....بازيت ميدهد...

در گيرش كه مي شوي پست مي زند...

شبيه غروب آفتاب شدم...

شبيه وقت هايي شدم كه پلك نمي زنم و اشك هايم بي وقفه مي چكند...

شبيه خنده هاي زوري شدم.....

شبيه تنهايي هاي بي كران...

پسم بزن...

باز پسم بزن ...خيالت راحت روز به روز بيشتر شبيه غم مي شوم

.

.

.

.

مينو

+نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1391ساعت21:20توسط مینو جون | |

تو نزديكي...

اينقدر نزديك كه مي تونم دست دراز كنم و تو رو بچينم....

تو قشنگ ترين گل دنيايي كه چيدنت محاله...

اينقدر نزديك كه مي تونم به جاي خيالت خودت رو در آغوش بكشم...

من مي تونم دراز ترين جاده ها رو با تو پياده به آخر برسونم...

مي تونم زير بارون باشم و تو باشي و حتي سردمم نشه!

مي تونم توي زيبا ترين چشم انداز  دنيا باشم و چشمم فقط تو رو ببينه..

مي تونم تو صفهات خط خطيه زندگيم فقط طرح چشماي تو رو ببينم

من مي تونم از همه دنيا دل بكنم براي داشتنت

تو نمي زاري بهت نشون بدم چقدر عاشقم...

تو نمي دوني من پر از مرگم...

وقتي نيستي پر از انتهاي تلخ قصه هام!

من بي تو حتي من نيستم!

.....

دوست دارم!.

.

.

.

.

مينو


+نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1391ساعت23:21توسط مینو جون | |

دنیا گرده.....

ولی کاش نبود....کاش دیگه نمی دیدمت....

کاش رو این کره ی سنگی دیگه من و  تو ,تو هیچ پباده رویی از کنار هم رد نشیم...

کاش دیگه چشمم به چشمات نیوفته..

کاش دیگه صداتو نشنوم...

کاش واسه همیشه از زندگیم پاک شی مثل شمارت که از تو گوشیم پاک شد

کاش قصه ی عشقم همین جا تموم شه...

کاش منو و هیچ وقت تو هیج جایی از این دنیای سنگی

این دنیایی که منو له کرد...

که منو پر از غم کرد...

منو پوچ کرد...

دیگه بهم نرسیم...

چون من باز اختیار از کف میدم ..

میشم همون که ...

عاشقت بود

......

.

.

مينو....


+نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1391ساعت1:52توسط مینو جون | |

بعضی وقطا آدم ته یه چاهه ....

انقدر عمیق .....

انقدر سرد....

انقدر ترسناک که حتی از تصورشم می ترسه....

اونجا تنهای تنهایی...

هیچکس نیست بهش بگی چقدر می ترسی..هیچکس نجاتت نمیده...

خودت می فهمی که عمق چاه زیاد میشه...

حس می کنی دیواراش به هم نزدیک میشن...

میدونی داری له میشی اما حتی نمی خوای فرار کنی...

چون می دونی هیچکس منتظرت نیست...

هیچکس نمی فهمه دیگه نیستی...

چاهه خشکه....

ولی انقدر اشک ریختی داری تو اشکای خودت غرق می شی..

همیشه همین بوده...تو خودت خودتو از بین بردی...

واسه همینه که می ترسی ...

از چاه نمی ترسی....می ترسی چون کسی نیست که تقصیرا گردن اون باشه...

به یه جایی میرسی که تازه اول راه...

آفتاب که میزنه...چشماتو باز می کنی و میگی اه لعنتی...بازم یه روزه دیگه؟

 

مینو.....ته چاه

+نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1391ساعت0:17توسط مینو جون | |

شايد زندگي همين باشد!

شايد زندگي وزش همان باديست كه سپيده دم گونه هايت را نوازش مي كند...

به اميد اينكه لمست كرده عميق تر نفس مي كشم...

زندگي شايد رد پاي خيس اشك روي گونه هايم باشد....

به خاطر روز هايي كه نيستي و شب هايي كه هستي اما با ديگري...

شايد زندگي همين باشد...

شايد بيهوده ميگردم و هزار بار با خود مي گويم زندگي چيزه ديگريست.!

زندگي شايد براي من همين با خيال تو سر كردن باشد...

زندگي شايد همين زندگيه گرد و خاك گرفته ام باشد كه سر تاقچه ي عادت اين آن از ياد رفته

سهراب شايد آن روز كه تعبير تو را از زندگاني خواندم...

از نازكي خيالت لبخند مي زدم...

اما امروز از واقعيت تلخ آن اشك مي ريزم...

.

.

مينو


+نوشته شده در شنبه 7 مرداد1391ساعت3:40توسط مینو جون | |

اين روز ها صدا هايي مي شنوم.....

صداي پاي جير جيركي غمگين زير سايه ي درخت بيد....

آنقدر ساكت است كه به گوشم هم شك مي كنم.....

صداي چكيدن اشك گنجشك ها روي آسفالت خيابان.....

گنجشك كوچكي كه تنها مانده......

صداي قلموي آغشته به رنگم كه بي هدف روي كاغذ پرسه مي زند....

تو هم مي شنوي؟؟؟؟؟

مي شنوي اين صدا هارا؟؟؟؟

تو هم غصه مي خوري؟؟؟

من صداي قهقه مي شنوم و دلم ميگيرد 

براي بغضي كه پنهان مي شود

براي اشك هايي كه ريخته نمي شود!

من صداي نوازش شبنم روي تن گلبرگ را مي شنوم....

و صداي پس زدن هاي گل برگ.....

صداي افتادن شبنم روي خاك.....

دلم مي شكند و به حالش گريه مي كنم.....

به حال خودم هم اشك ميريزم

تو مي روي.......

تو ميروي ...صداي پايت را كه دور مي شود مي شنوم
اما....

در قلبم ماندگار ترين مي شوي!

مي پرسي از كجا مي دانم؟؟؟؟

من صدايش را مي شنوم........

.

.

.

مينو


+نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت13:13توسط مینو جون | |

بچه که بودیم بازیه مورد علاقمون قایم موشک بود

همیشه اول من چشم می زاشتم تو میرفتی قایم می شدی

ولی هرچی می گشتم پیدا نمی شدی...

چشام پر اشک می شد ...

دوباره و دوباره می گشتم..

وقتی خسته می شدم و رو نیمکت توی پارک می شستم

سرو کلت با دو تا بستنی پیدا می شد

دیگه مهم نبود که چقدر ترسیدم و اشک ریختم..

فقط تو بودی و بستنی و باز قهقهه!

...

حالا خیلی از اون روزا گذشته....

این دفعه ..

تو چشم می زاری و من قایم میشم....

ولی دیگه هیچ وقت پیدام نمی کنی!!!!!!

.

.

.

مینو



+نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت21:55توسط مینو جون | |

فردا باید گره ی دلبستگی هایم به تو را شل کنم.....

اینطور بهتر است!

می دانم اگر با دستانه خودم آن را نگشایم...

پس فردا با تیغه ی اهانت و پستی آن را خواهی درید!

خودم گره را با دستانم باز می کنم....

از فردا دستانم همیشه در جیبم خواهد بود....

نمی خواهم چشمم به آنها بی افتد....

...

...

...مینو!


+نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت22:23توسط مینو جون | |

وقتی در تلاطم سیل اشک هایم دست و پا می زدم....

وقتی مرداب غم هایم مرا در خود می کشید....

وقتی به دوری دست هایمان نزدیک می شدی و من رفتن روحم را میدیدم....

وقتی سنگینیه جسمم را به دوش می کشیدم...

وقتی همه چیزم هیچ شده بود و تو همه چیزم....

وقتی خواب و بیدارم پر از رویای تو بود...

وقتی برای آزاد شدن با تو ..خودم را به هر بندی کشیدم...

صلاحم را تعیین کردی....

و رفتی!

اما هنوز چیزی که به چرخش زمین....به جریان رود....به گرمای خورشید وصلم می کنه...

تپش های قلبمه که برای تو میزنه....

حتی اگه تو نباشی...

برای تو می زنه!

دوست دارم!

مینو!





+نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت23:44توسط مینو جون | |

این روز ها پر از نگرانی های تاریک و سرد شدم...

سال ها بود هر جا می رفتم بار ها بار ها همه جا رد پای دوستت دارم ها پیدا بود

بار ها این جمله رو هر کسی و نا کسی تو گشم زمزمه کرد

بدون اینکه بهش فکر کنم هر جا گفتم:دوست دارم! به هرکی....

اما هیچ قت معجزه ی این جمله رو درک نمی کردم....

اما الان می فهمم چرا این جمله سالهاست موندگاره....

وقتی بهت می گم دوست دارم....حالم خوب میشه...

حالم خیلی خرابه.....حسابی نا امید شدم...

واسه ادامه ی راهم هیچ انگیزه ای ندارم...

اما وقتی به تو می گم دوست دارم....

ضربان قلبم منظم میشه....

حتی اگه تو بگی نباید بگم!

شاید من برای تو بی ارزش باشم و این حرفا به نظرت وهمیات و داستان سازی های یک دختره 17 ساله باشه.......اما باور کن هیچ وقت همچین حسی به کسی نداشتم....

اگه روزی از زندگیت رفتم و با یکی دیگه بودم...

حلالت نمی کنم نمی بخشمت اگه حتی یک ثانیه فکر کنی با اون مثل تو ام...

یا حسم دروغی و گزرا بوده......

.

.

.

دوست دارم....

مینو!


+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت0:6توسط مینو جون | |

                                 

حالا دیگه فرقی نداره....

اگه باید برم.....می رم...!

ولی یه بار واسه همیشه.....

از الان خیلی می ترسم...اینقدر می ترسم که چند روزه دلشوره ولم نمی کنه....

مدام با خودم می گم...ناراحت بودن فایده نداره....

زمان همه چیز رو حل می کنه....

اما بار ها بهم ثابت شده خیلی چیزا با زمان هم حل نمی شه....

بعضی از غصه ها بعد یه مدت کوچیک می شنو همیشه ته قلبت می مونن....

و وقتی همه از دورت رفتن و کنج اتاقت با خودت خلوت کردی....

نا خود آگاه چندتا قطره اشک از چشمات پایین میاد...

اون موقعه که می فهمی یه تیکه از قلبت هر چقدر هم کوچیک سر جاش نیست....

من یه چیز رو خیلی خوب بلدم ....

کسی که ازم خیلی دوره ....

کسی که با یکی دیگه خوشه....

کسی که حتی اسمم یادش رفته....

بدون هیچ چشم داشتی عاشقش باشم...

ولی اگه یه روز برگردم و به پشت سرم نگاه کنم...

پشیمون نمی شم....چون من تلاشمو کردم...

همه جوره بهت نشون دادم دوست دارم....

تا حالا بار ها تموم شده....و باز یه جوری شروع شده...

ولی این آخرین باره ....ازین بازی خسته شدم..

حالا که داره این ماجرا تموم میشه....

نمی خوام حتی امضام زیرش باشه......

مينو!


 

+نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت14:49توسط مینو جون | |

می خواستم یه نقاشی بکشم....

دلم می خواست یه باغ سر سبز بکشم....

با دو تا درخت خیلی سبز....دو تا درخت خیلی بلند....انقدر بلند که از سر شاخه هاش بهشت معلوم باشه...

می خواستم یه عالمه مرغ عشق بکشم....

می خواستم آسمون نقاشیم آبی باشه و خورشید انقدر بدرخشه که انگار شب وجود نداره...

انگار هیچ وقت تاریکی نبوده....

می خواستم لبخند منو تو انقدر شاد باشه که انگار قلبامون قبلا هیچ وقت نشکسته...

اما وسط نقاشیم مداد رنگی سبز و آبی و زردم تموم شد.....

تو موندی یه ور منم یه ور.....

تو توی یه سرزمین سبز با درختای بلند ....با خورشیدی که همیشه می تابه...

ولی من توی دنیای سیاه و سفید وحشت تنهاییم....

داستان فاصله هامون از سرنوشت مرگبار سه تا مداد رنگی قلم خورد...

داستان شادی های تو بی من...

داستان تنهایی و اشک های من بی تو.....

پس کجان اون قصه ها که آخرشون به خوبی و خوشی تموم میشه!!!!



مینو......

+نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت21:14توسط مینو جون | |

چشمام می سوزه و قرمز شده.....

ساعت هاست که به سیاهی عادت کردم...همه جار و به آسونی می بینم....

بار ها و بار ها به اشیا، توی اتاق توی تاریکی خیره می شم....بدونه این که واقعا ببینمشون....

چشمامو می بندمو توی کوچه های بن بست وجودم دنبال یه لحظه خواب می گردم....

هر چی بیشتر می گردم کمترو کمتر پیدا می کنم......

و بیشتر به دیوار های سیاه می رسم.....

به کوچه های تاریک که چشمام هیچ وقت به سیاهیشون عادت نمی کنن!

توی جام میشینم......

سرمو میزارم روی زانو هام......

دلم به اندازه ی همه ی کوچه های باریک و تنگ دنیا گرفته.....

قطر های اشکی که روی زانوم میریزه منو به خودم میاره.....

چشمامو باز می کنم ....

نور اتاق چشمامو میزنه....

یک 24 ساعت دیگه گذشت......بی تو....بی یاد تو...

من هنوز بیدارم و اسیر خواب.....

مينو!


+نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت23:36توسط مینو جون | |

من در جاده اى قدم ميزنم كه بهشت و جهنم احاطه اش كرده اند

من به آنها نمي رسم و مدام در هر دو غرق مي شوم

در موازات انها قدم ميزنم نه از بوهاى شيرين و نه از صداى اواز سرمست مي شوم

نه شعله هاى آتش و ديوار هاى سياه درد قدم هايم را سست مي كند!

من تا انتهاى جاده ى بي كسى هايم مي روم

و خودم را در تمامي افكارى كه به تو ختم مي شود غرق مي كنم

و مي دانم كه تو باز نمي ايي و مدام و با صداى هر حركت دقيقه ها از من و خاطراتم دور تر مى شوى

و باز من و اشك هايم تنها مي مانيم

  و من در سياهى هاي سد هاى وجودم محصور مي مانم

من در جاده اى اسيرم كه بهشت و جهنم احاطه اش كرده اند!

مينو!

+نوشته شده در شنبه 13 فروردین1390ساعت21:52توسط مینو جون | |

آخرین نوشته ي سال 89:

امسال هم داره تموم ميشه

امسال سر سفره ي 7سين جاي 2تا خواهرام خيلي خاليه!

سال و سال و سال گذشت امسال هم گذشت و من تو را باز کمتر از سال گذشته نگاه کردم!

سال نو همه مبارك !

اميدوارم امسال سالي سرشار از نور و بركت براي همه باشه

سر سفره 7 سين منو هم دعا كنيد!


+نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت19:55توسط مینو جون | |

من از این شروع تازه می ترسم......

از شنیدن صدای قلبم می ترسم....

از لحن صدای خودم.....

از غریبه ی تو شهر آیینه ها می ترسم......

وقتی توی کوچه های تنهایی و انتهای سکون قدم می زنم....

وقتی صدای اشکای آسمون توی گوشم می پیچه....

خیلی می ترسم.....

وقتی مدادم رو کاغذ فقط خطایه موازی می کشه .....

به بودن شک می کنم.....

من که از رسیدن به انتها خوف داشتم حالا بعد این انتهای سخت از شروع می ترسم....

کاش یه اتاق تو کنجه خلوت ترین خلوت دنیا مال من بود.....

با دیوار های بلند و سیاه......

و یه گچ سفید........

تا خود خدا روی دیوار ها می نوشتم....

تا از همه ی حرف ها تهی شم....

من بمونم و خویشتنم......

خالی و بکر.....

من نه آنم که خود را در سیاهی های غم غرق می کرد...

نه آن کس که غم را با دلش کار نبود....

ونه آنکه از کنار جاده ها بی تفاوت می گذشت....

من همانم که پا به پای باران اشک ریختم.....

طلوع خورشد را جشن گرفتم.....

همانم که غرور برگ های پاییزی را لگدمال نکردم....

و همانی که قلبش می تپید و خون در رگهایش مانند رود ها روان می رفت........

تا خدا...

مینو....

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت23:26توسط مینو جون | |

انگشتامو روی آب می کشم.....چند تا دایره فرضی.....توی هم!

افکارم رو از روی کاغذ بی رنگه ذهنم مدام پاک می کنم......

یادم باشه فردا واسه افکارم یه چسب بخرم بزنم روی دهنش.......تا شاید ساکت شه......

جلوی آینه....با ماژیک قرمز یه لبخند بزرگ واسه خودم تو آینه می کشم......

دلم بازم گرفته.....یه آهنگ میزارم بلند می کنم ....بلند بلند می خونم.....

م م م م .....یه چیزی کمه ........اینم فایده نداره......

احتیاج دارم با یکی حرف بزنم......

به آسمون خیره می شم......

بلند بلند با اونیکه آخر همه ی داستانای قشنگ رو بلده حرف میزنم.......

صورتم خیس میشه ولی از بارون خبری نیست.....

آخیش دلم آروم شد....

رو تختم دراز می کشم......

احساس می کنم دو تا بال دارم......

بعدم رویا و رویا......

مينو!




+نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت22:53توسط مینو جون | |


بازم از پنجره به بیرون خیره می شم.........

بازم جز تاریکی و سیاهی چیزی نمی بینم......

پنجره رو باز می کنم........

باد سرد تمام وجودم رو می لرزونه......

تب تنم باعث میشه هوا سرد تر به نظرم بیاد......

انگشتامو روی برگ های خشکیده ی درخت روبه روی پنجرم می کشم......

چشمام ازتب و اشک نداشته می سوزه.......

ماه پشت یه عالمه ابر سیاه مخفی شده.....

دیگه بخاطر ندیدنش غصه دار نمی شم.....

آخه حرفی برای گفتن ندارم.......

بارون نم نم کف خیا بون و تر می کنه.....

دلم می خواد زیر بارون باشم........

دوباره تنم می ارزه.....

پنجره رو می بندم.....

سرما خوردگی لعنتی!!!!!!!!!!

مينو!

+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت21:5توسط مینو جون | |

سلام....

دیروز نقاشی دوستام رو سر کلاس کشیدم.....!


+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت19:44توسط مینو جون | |

فکر می کردم مینوی گذشته لا به لای دفتر خاطراتم گم شده!

ولی امروز صبح مینوی قوی بهم برگشت.......

از ضعف دیروزام خبری نیست ....

من همونم که باید باشم ....همون که همیشه بودم.....

منو خودم مقابل دنیا...مقابل مشکلات.....

بازم من میشم همونی که قلبمو تو سینم زندانی می کنم....

دیگه همرنگ نمی شم.....همدرد نمی شم......

با ماه درد و دل نمی کنم....

دیگه تا وقتی که.ستاره ها تو آسمون گم بشن اشکامو نمی شمارم.....

دیگه از اعتصاب غذا خبری نیست....

دیگه پا به پای هرکی گریه نمی کنم....

آهنگای غمگین رو فقط گوش می دم.....با هر بیت اندازه ی یه کتاب شعر گریه نمی کنم....

بازم با همه آهنگای دنیا می رقصم.....

خدافظ...........

خدافظ اشکای بی رنگ....

خدافظ غصه های هزار رنگ.....

خدافظ روزای مشکی......

هی تو.....

تویی که قلبت از سنگه....تو که رو احساساتم راه رقتی....لهم کردی....

دیگه تموم شد......

فکر کردی تا ابد با با عشق کنار راه زندگیت گل می کارم و با اشکام گلارو آب می دم؟

دیگه تمومه .....من انقدر قویم که همرو فراموش می کنم....

تو رو هم می زارم لای دفتر خاطراتم تا مثل گلای لای دفترم خشک بشی و فقط بعضی وقتا بیام سراغت!

خدایا مرسی......مرسی که منو بهم بر گردوندی.....قول می دم دیگه گمش نکنم!

مرسی از زهره و یاسی و بقیه....... الان دیگه حتی بهش فکرم نمی کنم....

دیگه تو فقط مثل یه زخم چرکی میمونی تو قلبم.....

اونم خوب میشه.....

خدافظ روزای گذشته.....

سلام امروز....

سلام فردا ها...!

در ضمن نیلوفر جون من عاشقتم همیشه!

مينو









+نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت22:27توسط مینو جون | |

گفتم دیگه چیزی برای تو نمی نوسیم رو حرفم هستم!

یه آهنگ که این چند روز گوش کردم رو می نوسیم....



چرا تو جلوه ساز این بهاره من نمی شوی...

چه بود آن گناه من که یار من نمی شوی.....

بهاره من گذشته شاید....وای

بهار من گذشته شاید....

شکوفه ی جمال تو شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید....وای

بهار من گذشته شاید....

تو را چه حاجت به شانه ی من

تویی که پا نمی نهی به خانه ی من

چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من

نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی

نه ره گزاری که از تو آرد گهی برای من پیامی

بهار من گذشته شاید....وای

بهار من گذشته شاید.....

غمت چو کوهی به شانه ی من

ولی تو بی غم از غم شبانه ی من

چو نشنوی فغان عاشقانه ی من

خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری

.

.

.

فکر کنم آهنگه ستار باشه!!!!

 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

+نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت18:36توسط مینو جون | |

همیشه اونجایی که داستان تموم میشه جایه که دل من می شکنه.....خیلی دلم می خواد گریه کنم......دلم می خواد از غصه بلند داد بزنم.......باز دوباره یه سیاه چال داره تو قلبم فرو میره.......ولی نمی خوام ضغیف باشم نمی خوام گریه کنم....نمی خوام بازم مریض شم.....دلم می خواد یه مسیر طولانی رو بدوام ...انقدر بدوام که از هرچی فکرو خیاله تهی شم.....حس می کنم آدمه خوبی نیستم...اگه بودم دلم اینقدر شکسته نمی شد.....خدا هوای آدمای خوب رو داره.....راستش وقتی می خوام دعا کنم کسی که میاد تو زندگیت بد باشه که ولش کنی.....دلم نمی آد .....با اینکه خیلی آدم قوی هستی تو اینجور چیزا اما بازم ممکنه ضزبه بخوری....

این آخرین پست راجع به تو که می نوسیم.....

می دونم اینجا نوشتنم به نظرت مسخرست.....

اما نمی تونم  حرفامو به کسی بگم دیگه به نیلوفرم نمی تونم....

اما به هر حال الن که نوشتمم حالم بهتر نشد.....

در کل دوستان حالم خوبه اینقدر هم نگران نباشید به خدا افسرده نیستم ....قصد خودکشی هم ندارم....

.

.

.

دل من بازیچه ست می رود دست به دست ......

حال من آشفته ست......

.

.

خدافظ.....

مينو!


+نوشته شده در شنبه 18 دی1389ساعت23:12توسط مینو جون | |

میگم که فقط بدونی .....

میدونم برای تو مهم نیست حاله من.......

خیلی همه چی برام سخت شده........

حتی نفس کشیدن.......

خیلی سر گردون شدم.....

دلم تنگ شده......

همش گریم می آد.........

این بغض لعنتی داره خفم می کنه......

اسمتو توی گوشیم ادیت کرم....به جایه اسمت نوشتم....احمق اس ام اس نده.....

که هر وقت خواستم اس ام اس بدم اینو بخونم .....

می دونم تو عینه خیالتم نیست...........

می دونم  اصلا بود و نبودم برات فرقی نداره.......

فقط خواستم بدونی از دیشب تا حالا روزگارم داغون شده.....

می دونم فقط باید صبر کنم ......

می دونم وقتی دوستم نداری باید فرا موشت کنم.....

می دونم اینا مشکله منه ....

می دونم دیگه نباید بیام طرفت تا با(....)خوش باشی.....

می دونم که اون خیلی خوبه..............

فقط نمیدونم اشکام چی از جونم می خوان.....

فقط نمی دونم با خودم باید چی کار کنم.....

نمی دونم چرا اینقدر داغونم......

قبلا خیلی قوی تر بودم........

سعی می کنم بازم قوی باشم......

                                                                   مراقب خودت باش.....در ضمن بازم تولدت مبارک


مينو!


+نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت19:44توسط مینو جون | |

قهوه ی زندگیم این روزا از همیشه تلخ تره.....

هر چی جلو تر میرم رنگا محو تر میشن.....

انگار یه سیاه چال داره تو قلبم فرو میره.....

دیگه از دو راهی خبری نیست.......دیگه اصلا هیچ راهی نیست!

منکه از همه ی نردبان های دنیا بالا رفتم....چرا مدام از خدا دور تر میشم.....

احساس این روزام مثل هیچ روزی نبوده.....

احساس میکنم کامل نیستم .....یعنی هیچ وقت نبودم .....

بعضی وقتا نیمه.....بعضی وقتا پشت ابر.....

اما الان در بودن شک دارم.....

احساس می کنم تمام دنیا دارن منو عقب می کشن .....

به انتهای دنیا......

به اعماق تمام سیاهی ها.......

این روزا دیگه گلوم نیست که بغض داره .....قلبمه که بغض کرده.....

این بغض لعنتی داره خفش میکنه......

دیگه نمی تونم به شادی تظاهر کنم دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم....

حتی تظاهر !!!!!!!

اگه نمی تونی نجاتم بدی عیبی نداره من به تنها جنگیدن عادت دارم.....

تو ام برو ......

حق با تو بود وقتی گفتی..مشکله خودته....

آره مشکله منه......خودم حلش میکنم....با شایدم وجودم تو این مشکل حل شد....

...............

................

................

سعس میکنم دفعه ی بعد مثبت تر بنویسم......

الان حس می کنم داغون شدم.......

                                                                                    بازم مثل همیشه مینو ی تنها....




+نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت13:32توسط مینو جون | |

می دونی عشق یه سر آشیبی پر از دارو درخته........

وقتی تو زیبایی طبیعتش گم می شی متوجه زیاد شدن شیب جاده نمی شی.......

می دونی عشق یه سراشیبی پر از دارو درخته که آخرش به یه مرداب ختم میشه...........

وقتی می افتی تو مردابش دیگه دست و پا زدن بی فایدست فقط بیشتر توش فرو میری...........

می دونی جاده ی عشق فقط یه ترمز داره اونم نفرته ......

میگن فاصله ی عشق تا نفرت فقط یه قدمه......

یه قدمه خیلی بلند.......یه قدم فیلی.........مثل بازی بچگی ها......

یادش بخیر بچگی ........روزایی که فکر می کردم دختر بودن یعنی لباسهای پفپفی پوشیدن....

روزایی که فکر می کردم رنگ زندگی دخترا سفیده......

فکر می کردم یه روز یکی با اسب سفید میاد دنبالت و با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنید....

فکرمی کردم عشق یه جامه بلورین تو قلب آدمهاست......

پستی و دروغ و خیانت باعث شکستنش میشه.....

اما الان خیلی وقته فهمیدم دختر و پسر نداره زندگی یعنی اسارت....

تازه فهمیدم با اسب سفیدم بیان دنبالت بازم همه چی به خوبی و خوشی تموم نمیشه.....

چون هیچوقت آخرش رو نمی بینی.....

تا فکر می کنی همه چی خوبه و داره درست پیش میره یه مشکل بزرگ مثل یه  قفل رو درای زندگیت ظاهر میشه....

تازه فهمیدم عشق یه سراشیبی پر دارو درخته که به مرداب ختم میشه......

                                                                                                     عاشق گرفتار در مرداب

                                                                                                                مینو



+نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت22:38توسط مینو جون | |

تو میری و من چاره ای جز نگاه کردن به رد پات روی جاده ندارم......! الان یه ماهه نیستی یه ماهه ات دورم .....از تو و از پنجره ات....... فاصله ام تا تو قد فاصله ی دستام تا خداست.... امروز دلم خیلی گرفته......دلم واسه بودن با دوستام تو روز اول مدرسه تنگ شده..... واسه راه رفتن روی برگهای پاییزی تو راه مدرسه تنگ شده...... واسه شیطنت هایی که همش مخصوصه اکباتانه تنگ شده....... ..... خدایا کمکم کن.... کمکم کن توی کوجه های تنگ زندگی ام بزرگ دل باشم....... و ..... دل تنگی هایم مثل ابر ها در آسمان بگذرند......... خدابا کمکم کن ....... که دور از اون ....ذور از چشماش ......پنجره اش ...... دور از قلبم که یه ماهه گمش کردم .... دووم بیارم.... دلم به اندازهی 17 سال رندگی..... 17 سال عاشقی................ 17 سال خاطره....... تنگ شده.... من غریبه ی دیروز ....آشنای امروز.......و فراموش شده ی فردایم پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی

مينو!

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت22:25توسط مینو جون | |